۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

همسرم جانباز جنگ بود، با باتوم بر سرش کوبیدند

مسا
بازگویی جزئیات شهادت "عباس دیسناد" در دیدار با خانواده وی

داغ از دست دادن عزیز، ماندگار است و تسکین آن از دست خلایق بیرون. اما همراه با دیگر اغشار غیور مردم کشورمان، گروهی از اعضای کانون صنفی و سازمان معلمان ایران نیز در اقدامی تحسین‏برانگیز ضمن دیدار از خانواده‏ی شهدای جنبش سبز، یاد این عزیزان را گرامی نگه‏داشته‏اند.

وبلاگ سخن معلم، در گزارش یکی از این دیدارها آورده است:
در ابتدا، آقای ذاتی، بعد از معرفی میهمانان، از خانواده شهید دسیناد خواستند تا نحوه شهادت وی را توضیح دهند.

همسر شهید چنین گفت: عباس مغازه‏ای در خیابان کارون داشت. او اطلاعی از این که روز سی خرداد، تجمع و راهپیمایی اعلام شده‏است نداشت. قرار شد آن روز زودتر به خانه بیاید. حدود ساعت 5 بعد ظهر دخترم به او زنگ می‏زند. عباس به سر کوچه می‏رود که از پشت سر با باتوم به سر او می‏زنند و دچار ضربه مغزی می‏شود. او را به بیمارستان شهریار می‏برند. حدود 3 روز در حالت کما بود. روز چهارشنبه او فوت می‏کند، روز پنج‏شنبه در سردخانه بود و روز جمعه او را در بهشت زهرا دفن کردیم.

فعلا پرونده در آگاهی تهران است. از طرف کلانتری مامور به بیمارستان آمد. در آن بیمارستان 8 نفر تیر خورده بودند و همان روز 3 نفر فوت کردند. از هر خانواده مبلغ 15 میلیون تومان برای تحویل جنازه ها می‏خواستند! حدود 3 میلیون تومان هم هزینه بیمارستان شد. "عباس" جانباز جنگ تحمیلی بود. در بدنش چند ترکش بود که بعضی اوقات دچار کمر دردهای شدید می‏شد. با این حال وقتی عباس از جنگ برگشت، خود را به عنوان جانباز به مراکز رسمی اعلام نکرد که از مزایای آن بهره‏مند شود.

ما در این منزل مستاجر هستیم و مغازه هم اسیتجاری بود. وقتی عباس در بیمارستان بود می‏خواستیم او را ترخیص کنیم، اما اجازه این کار را به ما ندادند. وقتی ایشان به علت مرگ مغزی فوت کرد، می‏خواستیم اعضای بدن او را اهدا کنیم که باز هم موافقت نکردند. دکتر ایشان به ما گفت که اگر عباس را زودتر آورده بودید امکان زنده ماندنش زیاد بود! همسایگان مغازه به ما گفتند که وقتی عباس دچار ضربه شد، ماموران از نزدیک شدن مردم برای انتقال او به بیمارستان ممانعت می‏کردند و او مدت‏ها بر روی زمین بود! بعد هم به ما گفتند که علت مرگ ایشان را "سکته قلبی" اعلام کنیم.

البته از شورای شهر، آقای دکتر نجفی و خانم دکتر ابتکار پیش ما آمدند که ما از آن‏ها تشکر می‏کنیم.

در ادامه پسر شهید دیسناد نیز گفت: "تا کنون که پرونده را پیگیری کرده‏ایم جواب خاصی نمی‏دهند! می‏گویند بروید و روز بعد بیایید! می‏گوییم کی؟ آن‏ها اظهار بی‏اطلاعی می‏کنند وجواب های سربالا می دهند ...

در ادامه آقای ذاتی گفت: "چرا باید شرایطی در جامعه پیش بیاید که ده‏ها نفر به شدیدترین شکل کشته شوند، در حالی که بسیاری از آن‏ها افراد معمولی و حتی عابرین پیاده بوده‏اند! مهم‏تر از همه رفتار نیروهای انتظامی است که بدترین ضربات را بدون دلیل به بدن و سر افراد می‏زدند که گویا داخل (باتوم) میلگرد 16 است! این چیزی جز مصداق جنایت علیه بشریت نیست.

متاسفیم که فردی که بدون هیچ عمل خاضی در حال عبور بوده اینطور بی‏رحمانه و بدون تذکر و از پشت توسط یک فردی که خود را حافظ امنیت می‏داند مورد حمله ناجوانمردانه قرار می‏گیرد. ما این درد عظیم و این کشته‏شدن مظلومانه را به همه کلاس‏ها و انشاهایی که دانش‏آموزان می‏نویسند خواهیم رساند، که به نظر من این مظلومیت، حتی سوزاننده‏تر از هر نوع جنایتی است.

در پایان، حاظرین برای خانواده این شهید فقید طلب صبر نمودند.

جماعت «بمن چه؟» را آگاه و همراه كنيم!

بابك داد

«آقاي...» دارد ميرود خانه، كه اتفاقي مي افتد وسط يك تظاهرات و درگيري! راهش را كج مي كند كه پليسها او را با مردم «اشتباه!» نگيرند. اسمش و رسمش «بمن چه؟» است! پس او را «آقاي بمن چه؟» صدا مي كنيم كه قرار است امروز، اتفاق بسيار مهمي را تجربه كند. او كاري به كار مردم ندارد و هرچه مي گويند تقلب شده،كودتا شده، كشتار شده ... مي گويد:«خب قبول دارم! اما بمن چه؟ من دنبال يه لقمه نون بي دردسرم و از باتوم و زندان هم مي ترسم! وگرنه ميدونم چي داره ميشه!»

دلش از سنگ نيست، با ديدن فيلم كشتارها يا شكنجه ها غمگين مي شود،اما راستش مي ترسد! ترس يك واقعيت است و خيليها از خيلي چيزها مي ترسند. آقاي «بمن چه؟» اهل تظاهرات و باتوم خوردن نيست و با اينكه مي بيند مردم توسط بسيج و پليس باتوم مي خورند، اما به خودش دلداري ميدهد كه «بالاخره يه طوري ميشه! چرا من برم وسط؟ اصلا" بمن چه؟» او سعي مي كند از «مهلكه» فرار كند.

زني زير مشت و لگد بسيجيها جيغ ميزند:«بيشرفا! من خواهرتونم!نزنيد!» چند جوان مي ريزند و بسيجيها را فراري مي دهند و زن نجات پيدا ميكند. آقاي «بمن چه؟» در دلش ذوق مي كند اما جلو نمي رود. فقط زير لب مي گويد:«جان! بنازم به غيرتتون!» يك لباس شخصي كنارش ايستاده و همين يك جمله را كه مي شنود، يقه او را مي چسبد و دوستان بسيجي اش را صدا ميزند! مي ريزند سر «آقاي بمن چه؟» و بدجوري كتكش مي زنند. يكي مي گويد:«ببريدش توي ون! از اول تو نخش بودم! رهبر اين مادر...ها همينه!»

بدجور باتومش مي زنند.«آقاي بمن چه؟» هرچه خواهش و تمنا مي كند، باتومهاي بيشتري بر سر و بدنش فرود مي آيد. از بين چكمه مأموران، ملتمسانه به جمعيت اطراف نگاه مي كند.باتومي به سرش مي خورد. چشمانش تار مي شود. مي بيند همه مردم اطراف شبيه خود او شده اند! همه را «جماعت بمن چه؟» مي بيند! از بي تفاوتي هاي قبلي خودش متنفر مي شود و آرزو مي كند كسي به كمكش بيايد اما«اين جهان كوه است و فعل ما ندا!».

او را كشان كشان به سمت ون مي برند! با نوميدي در دل مي گويد: «يعني كسي نيست كمكم كند؟»

اين ماجرا را همين ديشب از زبان يك شخص حقيقي در تهران شنيده ام. انتهاي ماجرايش را فعلا" نمي گويم تا كمي فكر كنيم!

فكر كنيم كه چندبار گفته ايم: «بمن چه؟» و بعد ببينيم چطور و چگونه «تاوان بي تفاوتي» خود را داده ايم؟ كمي فكر كنيم به يادمان خواهد آمد. هر وقت ظلمي ديده ايم و بي تفاوت رد شده ايم و خودمان را كنار كشيده ايم، يعني گفته ايم: «بمن چه؟» بعد از مدتي سر خودمان يا عزيزانمان بلايي آمده كه جريمه آن بي تفاوتي بوده است! ترديد نكنيد، اين رسم روزگار است و ردخور ندارد!

حالا اخبار جنايتها و شكنجه ها و تجاوزهاي هولناك را مي بينيم و حتي ناراحت مي شويم، اما خودمان را توجيه مي كنيم: «از من يك نفر كه كاري بر نمياد! خدا خودش تقاص اينا رو مي گيره به حق امام...!» بعد مي رويم پي ادامه زندگي عاديمان! اين يعني «دلم سوخت ولي خب بمن چه؟» بعد روزي خودمان يا عزيزانمان، مورد ظلم همين حاكمان ظالم قرار مي گيريم و در دل آرزو مي كنيم اي كاش همه دنيا به كمك ما برخيزند و حق ما را بگيرند و بي تفاوت نباشند! اما مي بينيم ديگران هم مثل خود ما، جزو «جماعت بمن چه؟» هستند!

اينطور هيچ تغييري در وضع و سرنوشت ما رخ نمي دهد. مي پرسيد خب چه بايد بكنيم؟ رمز خروج از اين طاعون بي تفاوتي چيست؟ خودتان بهتر مي دانيد. بايد مردمي را كه مخالف ظلم و ستم هستند، اما اهل راهپيمايي هم نيستند، آگاه و روشن كنيم و از آنان بخواهيم از «جماعت بمن چه؟» فاصله بگيرند و بي تفاوت نباشند. در كارهاي جمعي بي خطر شركت كنند و نسبت به سرنوشت ستمديدگان شكنجه ها و تجاوزها بي تفاوت نباشند.

اگر اهل خطر حضور در تظاهرات نيستند، روشهاي بي خطر نافرماني مدني را انجام بدهند. روشهايي مثل الله اكبرهاي شبانه، يا «بيرون كشيدن پول از بانكها و تبديل پول به دلار» كه قبلا" شرحش را نوشته ام و يكي از همين كارهاي جمعي ولي بي خطر و «بسيار مؤثر» است.

تلاش كنيم هر كدام ٣ نفر از اطرافيانمان را از «جماعت بمن چه؟» جدا سازيم و قطره قطره آنها را به «اقيانوس همه با هم ملت» پيوند بزنيم. اين افراد بي تفاوت را همراه همان مردمي كنيم كه رمز پيروزي يعني «وحدت» را دريافته اند و در آن روز،«همه با هم» يكدل شدند و ريختند و «آقاي بمن چه؟» را از دست لباس شخصيها نجات دادند و براي نجات او، به عنوان يك هموطن باتوم هم خوردند و هرگز نگفتند: «بمن چه؟» حالا زخم سر و بدن آقاي «بمن چه سابق!» بهتر شده و ترسش هم از باتوم ريخته است! او ديشب از لاي پنجره اتاقش در يك مجموعه آپارتماني بزرگ، همزمان با مصاحبه تلويزيوني احمدي نژاد، سر بيرون كرد و با ساير مردم همصدا شد و شعار «مرگ بر ديكتاتور!» سر داد. ساعتي مهمانش بودم تا همسايه اش بیايد! (همسايه او يك قرباني و شاهد است كه براي ديدنش در تهرانم!) برادر آن قرباني گفت چنين همسايه اي داريم كه زخمي و بستري است. بجاي انتظار براي رسيدن فرد مورد نظرم،رفتم به عيادت «آقاي بمن چه؟»! او ميخواهد فردا شنبه هم با «همه» باشد. خيلي مصمم بنظر ميرسد. ميخواهد پول و پس اندازش را از بانك بيرون بكشد و تمام آن را دلار و يورو بخرد. وقت خداحافظي خيلي محكم گفت:«ديگر هرگز و هيچوقت نخواهم گفت بمن چه؟» شما چطور؟

[پي نوشت]: برخي خوانندگان عزيز،براي حمايت از من و ترجيح آوارگي و خانه بدوشي براي نوشتن و دفاع از حقانيت مردم و مظلوميت قربانيان،و انعكاس صداي مظلومانه مردم، صفحه اي در «فيس بوك» ايجاد كرده اند. ضمن قدرداني از همه آنها و شما، اگر خواستيد عضو اين جمع «حاميان معنوي» باشيد، به اين صفحه برويد و عضو شويد. «نكته مهم» اين است كه نظرات من، فعلا"فقط در وبلاگم «فرصت نوشتن٢» (http://www.babakdad.blogspot.com/) منتشر مي شوند و بعد توسط دوستان و دهها هموطن ديگر منتشر و تكثير مي شوند، كه از همگي آنان سپاسگذارم. واما نشاني صفحه «حاميان بابك داد» چنين است. اگر خواستيد عضوش شويد: www.facebook.com/group.php?gid=123300322650

۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه

دو شاه و دو کودتا: در سالروز کودتای ۲۸ مرداد


نوشته: میرزا

اول حکایت پادشاهی که صدای عدالتخواهی، آزادی‌خواهی و استقلال‌خواهی مردم را شنید ولی دیر شنید

مردم عدالت می‌خواستند: در انقلاب ۵۷ مردم قیام کردند و نظامی را برانداختند، نه به این خاطر که همه با سیستم پادشاهی مخالف بودند، یا حکومت جمهوری را تنها حکومت درست می‌دانستند. آنها قیام کردند نه به این خاطر که حکومتی اسلامی را به هر قیمتی (و لو با بی آبرویی، ولو با تجاوز به جوانانشان، ولو با دزدی از بیت‌المال) می‌خواستند. آنها دست رد به سینه نظام پادشاهی زدند چون فکر کردند پادشاه به فکر آنها نیست، یک عده به ثروت و قدرت دست می‌یابند، یک عده فقیرتر و ضعیف‌تر می‌شوند، این مردم به دنبال عدالت بودند.

مردم آزادی می‌خواستند: آنها آزادی هم می‌خواستند چون پادشاهشان حتی تحمل این را نداشت به او بگویند بالای چشمت ابرو! مردم حاضر بودند همین پادشاه را حفظ کنند اگر حاضر می‌شد سلطنت کند ولی حکومت نکند. اگر او اجازه می‌داد یک نخست وزیر مردمی مثل مصدق وضع زندگی مردم را بهتر کند. آزادی داشته باشند عملکرد مسئولین کشورشان را نقد کنند. برای آیندۀ خودشان تصمیم بگیرند. نه اینکه این پادشاه رویای «تمدن بزرگ» در سر بپروراند و این رویا را به آنها هم بخواهد تحمیل کند. می‌خواستند بلوغ سیاسی و اجتماع‌شان را احترام کند، نه اینکه با آنها همچون صغیر و ناقص‌العقل رفتار شود و پادشاه خود را در مرتبۀ «ولی» بنشاند و مردم را مشتی خردسال و بی‌عقل بیانگارد که باید مصلحتش را ولی‌شان تشخیص دهد.

مردم استقلال می‌خواستند: مردم قیام کردند چون باور داشتند منابع و منافع مملکتشان در پای بیگانگان ذبح می‌شود. آنها طالب استقلال مملکتشان بودند. نمی‌خواستند میلیونها دلار سرمایه مملکت خرج جیب بیگانه را پر کند و چرخ اقتصاد مملکت به پاشنه منافع بیگانه بچرخد.

اما این پادشاه تاب نیاورد و با قدرت مشروط سیری نیافت. کودتا ترتیب دادند و سر کارش آوردند و او نظامیان را به مسئولیت گمارد. چماق‌دارانش مردم را زدند، نخست وزیر مردمی‌ را خانه نشین کردند. احزاب و روزنامه‌ها را تعطیل کرد و از آن به بعد به هر کس که استبدادش را گردن ننهاد انگ خیانت زدند و به جوخه‌ها سپردند. زندانهایش آباد شد و مملکتش ویران. عاقبتش تبعید و افسردگی و مرگ. چه دیر شنید «صدای انقلاب مردم را».


و تاریخ تکرار می‌شود

مردم عدالت می‌خواهند: سرکوب، تبعید، زندان، تجاوز، و اشک هنوز نصیب کسانی می‌شود که می‌خواهند حقی برابر با دیگران داشته باشند. تفاوت بین «جمهور ناب» و «جمهور مردم» را قبول ندارند. به «خودی» و «غیرخودی» باور ندارند. به «ایرانی برای همۀ ایرانیان» رأی داده‌اند. به «تغییر» رأی داده‌اند. می‌خواهند به صورت برابر و عادلانه از حق مشارکت سیاسی، حق تحصیل، حق رأی، حق داشتن روزنامه، حق داشتن تجمع قانونی، حق داشتن وکیل برخوردار باشند.

مردم آزادی می‌خواهند: آزاد باشند که اگر پدرانشان به یک قانون اساسی مقبول خودشان رأی داده‌اند، آنها هم قانون اساسی خودشان را تعیین کنند. آزاد باشند مچ بند سبزی به دست داشته باشند و در سکوت راهپیمایی کنند و چماق نخورند. آزادی باشند عقیده خود را، دین خود را، نظر سیاسی خود را داشته باشند و به آن عمل کنند بدون اینکه مورد شکنجه‌، تجاوز و اعتراف‌گیری غیرمشروع قرار گیرند.

مردم استقلال می‌خواهند: مردم نمی‌خواهند میلیاردها دلار پول مملکت صرف حمایت از حزب‌الله لبنان و حماس فلسطین و سپاه صدر عراق و نفت مجانی برای سوریه و سفره گسترانی برای زیمبابوه، ونزوئلا و کوبا و نیکاراگوئه و بولیوی شود. نمی‌خواهند برای دختران کشورهای دیگر جهیزیه تهیه شود، وقتی که هنوز بیش از ۶۰ درصد زنان بی‌سرپرست منتظر حمایت کمیته امدادند. مردم نمی‌خواهند دلارهایشان صرف خرید رأی برای حزب‌الله لبنان شود که نیروهایش جوانان ما را در خیابان به خاک و خون کشیده‌اند و تازه با بی‌شرمی بگویند «با حفظ و صيانت از ولايت فقيه دين خود را به تمام شهدايي که صدام کشته است و حتي شهدايي که در کشور ايران اسلامي در زمان مبارزه با طاغوت جان باخته اند نشان داده ايم.»

اما این شاه/ولی فقیه هم تاب نیاورد و با قدرت مشروط سیری نیافت. کودتا ترتیب داد و نظامیان را به مسئولیت گمارد. چماق‌دارانش مردم را زدند، منتخبین مردم را تحت فشار گذاشتند و هر روز به دادگاه و محکمه تهدید می‌کنند. احزاب و روزنامه‌ها را تعطیل کرده یا می‌کنند. و به به هر کس که استبدادش را گردن ننهد انگ خیانت می‌زنند و به جوخه‌ها می‌سپارند. زندانهای شاه سابق که قرار بود به «موزۀ عبرت» تبدیل شوند در مقایسه با زندانهای امروز امروز رو سفید شده‌اند. کسانی که هم زندان شاه را تجربه کردند و هم زندان جمهوری اسلامی را، با دیدن و شنیدن جنایات کهریزک و اوین و ... گمان نمی‌کنند که «چنین چیزهایی را دیده یا شنیده باشند.» در زندان شاه، که نامسلمانش می‌خوانند، به زندانی تجاوز نمی‌شد؛ یا به خاطر یک مچ بند سبز با دندانهایی خورد شده، سری شکافته و یا سینه‌ای سوراخ از گلوله تحویل خانواده‌اش داده نمی‌شد.

عاقبتش ولی فقیه چه خواهد ‌شد. این یکی صدای انقلاب مردم را «زود شنید» اما آنرا «کاریکاتور» خواند. آن موقع جمهوریت نظامش زیر سوال رفته بود. امروز اسلامیتش نیز. بعد از سی سال صدور انقلاب اسلامی امروز مردم دنیا ثمره‌اش را «تجاوز به زندانی مسلمان، محبوس و بی‌دفاع» می‌دانند. تا دیروز شاید مردم حاضر می‌شدند او سلطنت کند ولی حکومت نکند. امروز نه حکومتش را می‌خواهد نه سلطنتش را.

... تا چه شود عاقبت شاه علی!!

یک بام و دو هوا!

نویسنده: میزرا

احمدی نژاد دوره ریاست جمهوری رفسنجانی و خاتمی را هم دوره انحراف از اصل نظام و خلاف قانون عمل کردن می‌داند. این را به سیاست‌کاری سیاستمدارانه می‌بخشیم. همه دولتها از این دعواها با هم دارند. فقط در کشورهایی با نظام ایدئولوژیک مثل ایران است که نباید از گل بالاتر به طرز اداره مسئولین قبلی گفت «چون تضعیف نظام است و ...»

اما اینکه رسماً هاشمی را «دزد» بخوانید آنهم در ملاء عام و در یک رسانه این دیگر دعوا زرگری نیست.

حالا چند سوال:

آیا کروبی افترا زده یا احمدی نژاد؟

یا این احمدی‌نژاد واقعا مومن است و، آنطور که شورای نگهبان می‌پسندد و رهبری تایید می‌کند، واجد ریاست بر یک جمهور مسلمان تشخیص داده ‌شده‌اند، و یا خیر. اگر مومن، صادق و عادل هستند که باید تکلیف این دزدی را مشخص کنند. مدارک و شواهد ارائه کنند و حق ملت بستانند. ایشان یک فرد مسئول است و صاحب قدرت. یک فرد عادی اجتماع نیست که مطلبی را بداند و ببیند اما قدرت اثبات آن را نداشته باشد. ایشان چهار سال وعده دادند که افشا می‌کنم. کسی یا حرف گنده تر از دهانش نمی‌زند یا اگر زد به آن عمل می‌کند. اصلا یکی از نشانه‌های بی‌کفایتی ایشان هم همین است.

تازه این عباس پالیزدار بیچاره هم که لیستی از رانت‌خواران ارائه کرد به فلاکت افتاد و تا معلوم شود احمدی‌نژاد را توان عمل به این زیاده‌گویی‌ها نیست و حتی به خود زحمت نمی‌دهد از یکی مثل پالیزدار حمایت کند. البته شاید احمدی‌نژاد نمی‌دانست که «گر حکم دهند که مست گیرند / در شهر هرآنکه هست گیرند» از جمله حامیان خود ایشان؛ از آیت‌الله یزدی گرفته تا آیت الله علم الهدی امام جمعه مشهد!

احمدی‌نژاد بهانه آورده که عدم افشاگری مفسدان اقتصادی بخاطر فشار و اعمال نفوذ برخی است. اگر ایشان توان مقابله با این نفوذ‌ها و فشارها را ندارند که خود اقراری است به بی‌لیاقتی و ناتوانی.

آخر من چطور باور کنم این نظام، یک نظام اسلامی است و پشت و پناه مسلمین جهان وقتی که دزدی‌ای صورت گرفته باشد، رئیس جمهورش هم به آن واقف باشند اما حق مسروق را از سارق نستانند. یعنی عملا به کسی که از او دزدی شده (در اینجا ملت) ظلم می‌کنند چون نمی‌خواهند احیانا کشف سارق به حکومتشان صدمه برساند. (یعنی ۷۰ میلیون آدم فدای ۱۰ نفر و نصفی دزد!)


آیا صدا و سیما «اصرار در انتشار مطالب مجرمانه» داشته یا روزنامه اعتماد ملی؟

تا اینجا فرض بر این بود که ایشان حقیقت را گفته. اما اگر کذب بوده، افترا زده و یا مطلبی را گفته که توان اثباتش را هم ندارد باز به ضرر ایشان است.

اولاً این چه نظامی است که یکی در رسانه‌ای چون صدا و سیما به یکی از ارکان نظام تهمت دزدی می‌زند، اما نه ایشان به جرم افترا زدن شلاق می‌خورند و نه رسانۀ مورد نظر توقیف و یا حداقل توبیخ می‌شود.

این که «یک بام و دو هوا» شدن است که به «یکی از ارکان نظام» تهمت دزدی بزنند و آب از آب تکان نخورد. تهمت‌زننده بشود «رییس جمهور منصوب» و نظر ایشان بشود نظر نزدیک به رهبری. و رسانۀ ناقل این تهمت هم همینطور به کار خود ادامه دهد. و از طرفی «یکی دیگر از ارکان نظام» اتهام مستند و قابل اثباتی را مطرح کند حتی حاضر باشد از آبرو، سابقه سیاسی و جان خود هم مایه بگذارد، اما یک عده قبل از بررسی شواهد و مدارک او در رسانه ها و منبر نماز جمعه به او فحاشی کنند، روزنامه‌اش را توقیف کنند و تعداد شلاقهایی را که باید به خاطر افترا بخورد محاسبه کنند.

می‌گویند آبرو و حیثیت نظام لکه دار شده و این گناهی بخشودنی نیست.

مگر وقتی (۱) یکی از موسسین اولیه نظام، (۲) کسی که دو دوره ریاست مجلس (۳) دو دوره ریاست جمهوری را به عهده داشته، (۴) کسی که به انتخاب رهبری در رأس یک شورا، قرار است مصلحت همین نظام را تشخیص دهد، (۵) به انتخاب مردم جزء خبرگان به حساب آمده و توسط همین خبرگان به ریاست و رهبری مجلسشان تعیین شده، متهم به دزدی می‌شود، حیثیت نظامتان لکه‌دار نشد؟

حالا یک زمانی اپوزسیون خارج، اصلاح‌طلبان رادیکال (مثل گنجی) این رفسنجانی را متهم می‌کردند ولی همان زمانی اپوزسیون خائن و مزدور بیگانه بود و امثال گنجی هم مغضوب شما و زندانی‌تان به خاطر به خطر انداختن حیثیت نظام. اما حالا این دیکتاتور کوتوله به او تهمت می‌زند و می‌شود عزیز دردانه رهبری. دم خروستان را باور کنیم یا .....

این شیخ اصلاحات، این کروبی دلیر، مطالبی را مطرح کرده، آنهم به قصد آبروداری از همین نظام شما. می‌خواهد اتهاماتی را از خود رفع کنید تا نظام حفظ شود. اما شما به قول موسوی دستپاچه شدید، روزنامه‌اش را تعطیل می‌کنید، خودش را تهدید می‌کنید، تعداد شلاقهایی را که باید بخودر می‌شمارید. این یعنی یک بام و دو هوا!

یک بام و دو هوا یعنی مطالبی که در روزنامه اعتماد ملی چاپ می‌شود «اصرار در چاپ مطالب مجرمانه» بخوانید و آنچه را که صدا و سیما در مورد اتهام رفسنجانی گفت، آنچه را که به دروغ به ترانۀ موسوی ما بست، آنچه در مورد اعترافات غیرشرعی، غیر قانونی گفت، را عین حقیقت بدانید.

راه اندازی شبکه اجتماعی "راه سبز امید"

مشاور ارشد میرحسین موسوی گفته است که محمد خاتمی و مهدی کروبی از اعضای شورای مرکزی تشکیلات "راه سبز امید" خواهند بود.

علیرضا بهشتی، مشاور آقای موسوی روز سه شنبه ۲۷ مرداد (۱۸ اوت) در گفتگو با خبرگزاری کار ایران (ایلنا) گفت که شورای مرکزی این تشکیلات شامل ۵ یا ۶ نفر خواهند بود و یک شورای مشورتی با ۳۰ یا ۴۰ عضو هم برای آن تشکیل خواهد شد.

به گفته آقای بهشتی، تشکیلات "راه سبز امید" که یک "شبکه اجتماعی" خواهد بود به پیگیری خواسته هایی چون اجرای کامل قانون اساسی ایران، به ویژه اصول مربوط به "حقوق ملت" خواهد پرداخت.

او گفت: "در شبکه اجتماعی، یک اهداف حداقلی متصور است که چارچوب اصلی این حداقل ها در بیانیه ای که به زودی منتشر می شود، مشخص شده است".

آقای بهشتی در پاسخ به این پرسش که چرا آقای موسوی از تشکیل "حزب" یا "جبهه" منصرف شده و تصمیم گرفته است که یک "شبکه اجتماعی" را سامان دهد، گفت که حزب در ایران معمولا از حلقه بسته ای تشکیل می شود و در عین حال نظام سیاسی به گونه ای است که جای فعالیت زیادی برای احزاب باقی نمی گذارد.

او گفت که جبهه های سیاسی هم معمولا از جمع احزاب تشکیل می شود، بنابراین آقای موسوی و مشاورانش تصمیم گرفته اند به شبکه سازی اجتماعی، مانند آنچه به گفته او در "ماه های پیش از انقلاب اسلامی و در دوران مبارزه از مشروطه به بعد" سابقه داشته، بپردازند.

آقای بهشتی گفت: "هر کسی که به هویت ایرانی – اسلامی به عنوان یک سرمایه نگاه کند و هر کسی که مسئله انقلاب ایران را به عنوان یک حادثه ای که متجلی خواست مردم ما بوده باور دارد یا تعهد و پایبندی به قانون اساسی را به عنوان یک مبنا بپذیرد، می تواند وارد این تشکیلات شود".

او گفت: "بخش مربوط به حقوق ملت بخش مهم قانون اساسی است که متأسفانه نادیده گرفته شده است. در حالی که این مردم زمانی که در سال ۵۸ به طرح قانون اساسی رأی دادند، به تمام فصول آن رأی دادند و حق دارند این مطالبه را داشته باشند که همه آن اجرا شود".

آقای بهشتی گفت که کمیته هایی در تشکیلات "راه سبز امید" تشکیل خواهد شد که بخش زیادی از اعضای آن "نیروهای کیفی جامعه" و تحصیل کردگان هستند و "اگر این افراد متشکل شوند هیچ حکومتی نمی تواند صدای آنها را نشنیده بگیرد".

او گفت از جمله کارهایی که این کمیته ها انجام خواهند داد "دیده بانی" است: "کار دیده بانی این است که گروه ها می توانند آنچه را در دولت به عنوان سیاستگذاری ها شکل می گیرد را نقد و بررسی کنند و به اطلاع مردم برسانند".

آقای بهشتی در مورد لزوم ثبت رسمی چنین تشکیلاتی گفت: "این تشکیلات اساسنامه رسمی که نیاز به ثبت رسمی داشته باشد ندارد، ولی مرامنامه ای را تنظیم خواهیم کرد و تأکید هم بر این است که مرامنامه از تعامل بخش های مختلف این تشکل شکل بگیرد".

او پیش بینی کرد که مخالفت هایی هم با ایجاد این تشکل صورت بگیرد.

واکنش ها

در این حال گروهی از چهره های سیاسی ایران نسبت به خبر ایجاد تشکیلات "راه سبز امید" که میرحسین موسوی روز پنجشنبه ۲۲ مرداد از آن سخن گفت، واکنش نشان داده اند.

عزت الله سحابی، رئیس شورای فعالان ملی - مذهبی به خبرگزاری ایلنا گفته است که قانون اساسی ایران "با وجود برخی اشکالات"، دارای ظرفیت هایی است که می توان از آنها استفاده کرد.

او پیشنهاد کرد که "راه سبز امید" اجرای بخش های "مغفول" قانون اساسی را به صورت قانونی و غیرخشونت آمیز پیگیری کند.

محمدرضا باهنر، دبیرکل جامعه اسلامی مهندسین که یک تشکل اصولگراست هم به ایلنا گفته است: "باید مقصود آقای موسوی از تشکیل 'راه سبز امید' دقیقا چیست".

او تأکید کرد که اگر این تشکیلات قرار است به صورت یک حزب فعالیت کند باید از کمیسیون ماده ۱۰ احزاب مجوز بگیرد و اگر می خواهد یک جبهه سیاسی تشکیل دهد "باز هم باید اعضایش را در چارچوب قانون انتخاب کند".

حسین شریعتمداری، مدیرمسئول روزنامه کیهان هم در سرمقاله روز دوشنبه این روزنامه، تشکیل "راه سبز امید" را مرحله تازه ای از "کودتای آمریکایی" خواند و آن را راه اندازی یک تشکیلات "با نام و نشان اما بی شناسنامه" توصیف کرد.